تبليغاتX
کــــــــــــافــــــه ســـــخـــن

کــــــــــــافــــــه ســـــخـــن

یادداشت های آرش رحیمی پور

دست و صورتم را می‌شويم. مسواك می‌زنم. زمزمه می‌كنم و لبخندی تحويل چشمان خودم می‌دهم !

ساعت سر جايش مانده است. انگار كسی بر روی زمان عطسه كرده و صبر آمده! عقربه‌ها هنوز بی‌حركتند.

 ليوان سفالی راپر از شيرقهوه می کنم. دو تا بيسكوييت هم كنارش می‌گذارم ؛خوان گسترده‌ی نعمت از اين گسترده تر شود هضمش مشکل ساز می شود!

كاغذها و قبض‌ها و رسيدها و مجله‌ها و بروشورها را مرتب می‌كنم. سوت می‌زنم تا صدای خش‌خشی كه در سرم می‌پيچد نشنوم. گاهي گمان می‌برم خرچنگی يا چه می‌دانم عقربی در سرم لانه كرده است. خوب است يك كتاب فال‌بيني بخرم و ببينم اين چه برجی‌ست كه در آن هم خرچنگ هست و هم عقرب!

ساعت به ۶ نزدیک می شود؛وقت رفتن است؛بچه های مردم منتظرند!

امروز را رج بزن
دیروز را خط.
دل‌نگران نباش رفیق
تا سقوط فردا
هنوز یک نفس باقی‌ست !...

پ ن :این روزها قصه های زندگی تکراری تر شده اند انگار!!!

لينك مطلب | .......................................................... |


 نشسته ام..

کف پای چپ روی صندلی، سر از ناحیه‌ی استخوانِ گونه تکیه کرده به زانو، دست‌ها روی کیبورد، خیلی چیزها از خاطرم می‌گذرد،

خیلی چیزها،

همه سنگین،

 ننوشتنی..

یک نفر که هیچ حرفی برای گفتن ندارد و هیچ هوسی برای ارضا! فردا با من بیاید برویم انقلاب یا همان حوالی چند جلد کتاب بخریم.

کنار هم راه برویم، سکوت کنیم و هوای پاییز را نفس بکشیم. نه دست هم را بگیریم ،نه کافه ای برویم ،نه آب میوه ای بخوریم ونه شانه به شانه ی هم فکر لحظات خلوت بعد از خرید باشیم!

جز سلام و خداحافظی قول هیچ معاشرتی را نمی‌دهم و اصلاً هم معلوم نیست تا کی این حس در دلم بماند!!!

 پ ن :این روزها همه چیز عالی ست!آسمان آبی،دریاآرام،آدم ها مهربان و.. گویادل ماست که دل نیست!

لينك مطلب | .......................................................... |