دست و صورتم را میشويم. مسواك میزنم. زمزمه میكنم و لبخندی تحويل چشمان خودم میدهم !
ساعت سر جايش مانده است. انگار كسی بر روی زمان عطسه كرده و صبر آمده! عقربهها هنوز بیحركتند.
ليوان سفالی راپر از شيرقهوه می کنم. دو تا بيسكوييت هم كنارش میگذارم ؛خوان گستردهی نعمت از اين گسترده تر شود هضمش مشکل ساز می شود!
كاغذها و قبضها و رسيدها و مجلهها و بروشورها را مرتب میكنم. سوت میزنم تا صدای خشخشی كه در سرم میپيچد نشنوم. گاهي گمان میبرم خرچنگی يا چه میدانم عقربی در سرم لانه كرده است. خوب است يك كتاب فالبيني بخرم و ببينم اين چه برجیست كه در آن هم خرچنگ هست و هم عقرب!

ساعت به ۶ نزدیک می شود؛وقت رفتن است؛بچه های مردم منتظرند!
امروز را رج بزن
دیروز را خط.
دلنگران نباش رفیق
تا سقوط فردا
هنوز یک نفس باقیست !...
پ ن :این روزها قصه های زندگی تکراری تر شده اند انگار!!!

