کافه سخن
چند روزی به واسطه ی پرداختن به برخی کارهای عقب افتاده ازحضور درجمع وبلاگ نویسان محترم معذورم! راستش حال غریبی دارم، نه می تونم بنویسیم،نه می تونم ننویسم! نه می تونم فریاد بزنم،نه می تونم ساکت باشم! نه می تونم بخوابم،نه می تونم بیدار بمونم! نه می تونم امیدوار باشم،نه می تونم ناامید شم! نه می تونم ببینم،نه می تونم نبینم! نه می تونم بشنوم ،نه می تونم نشنوم! نه می تونم بمونم،نه می تونم برم!خلاصه این روزها نه می تونم ،نه نمی تونم!!! به امیدروزهایی بهتر... دردهای من چامه و چکامه نیستند نعره نیستند درد، حرف نیست (شعر از مرحوم قيصر امين پور)
جامه نیستند
تا ز تن در آورم
تا به رشته ی سخن درآورم
تا ز نای جان بر آورم
دردهای من
گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست
درد مردم زمانه است
مردمی که چین پوستینشان
مردمی که رنگ روی آستینشان
مردمی که نامهایشان
جلد کهنه ی شناسنامه هایشان
درد می کند
انحنای روح من
شانه های خسته ی غرور من
تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است
کتف گریه های بی بهانه ام
بازوان حس شاعرانه ام
زخم خورده است
این سماجت عجیب
پافشاری شگفت دردهاست
دردهای آشنا
دردهای بومی غریب
دردهای خانگی
دردهای کهنه ی لجوج
دفتر مرا
دست درد می زند ورق
درد، نام دیگر من است
من چگونه خویش را صدا کنم؟
| Design By : Night Skin |

