
هی می نشینم و برای فریب خودم، حساب این روزهای خاکستری را جدا می کنم و باز می بینم از هرجا که می روم تمام رفتن و رسیدن هایم به یک نقطه می رسد. به یک نقطه کور...
هرچه هست همين است! هرچه پيش تر روي و هر چه متنوع تر باشي،بیشتر مي فهمي كه يك عمر، يك نوشته ي ثابت را با هزاران زبان و هزاران لهجه خوانده اي و هر بار خيال كرده اي كه چيز تازه اي مي خواني ،چيز تازه اي ياد مي گيري و حرف تازه اي براي گفتن داري.
حقيقت را نمي شود انكار كرد؛نوشته،همان نوشته است. محتوا،همان محتواست. زندگي،همان زندگيست. روزها،همان روزها…
ساده شده ام؛كوچك؛حقير! نه حرفي دارم كه گفتني، نه آهي كه نوشتني و نه فكري كه فهميدني…همه ام خواب. همه ام خمار. همه ام گيج، مست، لايعقل، لايدرك، لا يسخر !
ديگر مُسخر هيچ چيز نمي شوم.هيچ چيز و هيچ كس نه مرا تسخير مي كند و نه من او را…حتي كلمات، حتي قلم، حتي فكر…!
زندگي است ديگر…!
پ ن:خسته ام بس که ضحاک دیدم! بس که اندیشه ام را گرفتند تا گاله هایشان خالی نماند و من دانسته وندانسته اندیشه ام را،مغزم را دادم تا ضحاک نمیرد !